دیار نور | مرا از خود رها گردان، در این شب‌های تنهایی

مرا از خود رها گردان، در این شب‌های تنهایی
ببر تا اوج بی‌وزنی، به خلوت‌های رؤیایی

شبم را با خیال تو به صبح آرزو بستم
که شاید قفل قلبم را به یک لبخند بگشایی

دلم تنگ است در این غربت، در این بن‌بست بی‌رخنه
بیا بنشان مرا در بر، بخوان بر گوشم آوایی

ببار ای عطر بارانم، بشوی این گرد حسرت را
بزن با نغمهٔ باران، به خوابم ساز لالایی

من از ظلمت نمی‌ترسم، اگر فانوس من باشی
بر این شام سیاه من، امید صبح فردایی

به ویران‌خانه‌ام سر زن، نگاهم کن که جان گیرم
بدم بر جان خاموشم، دم گرم مسیحایی

نگاهت شهد شیراز و کلامت بوی گندم‌زار
دو چشمت مست و افسونگر، به جانم نور و غوغایی

تو را در گریه می‌خوانم، تو را در خنده می‌جویم
همان آیینهٔ پاکی، که پنهانی و پیدایی

مرا با خود ببر تا عشق، مرا با خود ببر تا نور
ببر با خود از این غربت، به شهر شور و شیدایی

صفحه اصلی


نظر خود را بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *