آسمان دیگر مپرس از حال من
دست تقدیرم شکسته بال من
آسمان بغض مرا هم دیدهای
از دو چشمم همچو خون باریدهای
ای فلک، ای چرخ گردون کبود
سهم من از عشق جز دوری نبود
تشنهام اما سرابم میدهی
پاسخ اشکم، عذابم میدهی
در حصار غصه پنهان گشتهام
همچو برگی در زمستان گشتهام
در تکاپوی نسیمی از بهار
ماندهام در حسرت آغوش یار
من که با تقدیر خود جنگیدهام
مرگ را در زندگانی دیدهام
انتهای جاده پیدا نیست حیف
در دل ما جز تمنا نیست حیف
قصه را اینگونه پایان میدهم
آتش دل دست باران میدهم
