گم شدهام در دل رویای تو
دل شده دیوانه و شیدای تو
بر درِ میخانه کشاندی مرا
مست و خرابم ز تمنای تو
ساقی می، بادۀ نابم بده
تشنه لبم، بر لب دریای تو
باده بده تا که به رقص آورم
چرخِ فلک، زیرِ قدمهای تو
کاسۀ صبرم شده لبریز غم
کی برسد وعدۀ فردای تو
همچو نسیمی و به جان میوزی
مستم از آن مهر گوارای تو
نقشِ رخت حک شده بر لوح دل
دل شده آئینۀ سیمای تو
صورت ماهت شده صیاد جان
برده قرارم رخ زیبایِ تو
خرقه بسوزانم و ساغر کشم
خیمه زنم در دل صحرای تو
شاعر درگاه توام، تا ابد
در دل و جان نور تجلای تو
سایۀ خود را زِ سرم کم مکن
سر بنهم بر سر سودای تو